موعود
دلم را می سپارم دست تو
با یک بغل امید می آیم
برایم لحظه ها تاریک و غمناکند
و اینجا سایه ها از غصه لبریزند
و آدم ها برای مرگ رؤیاهای من، اصلأ نمی گویند!
و من تنها در این غربت،به دنبال تو می گردم!
چر ا آخر نمی آیی؟
تو را هر دم که می آیم ، دلم انگار دشتی از صفا می گردد
و روحم جلا می یابد از پاکی بی پهنای نام تو
دلم را می سپارم دست تو
شاید نگاهت را نگیری از نگاه من !
تو ای تنها طلوع آرزوهایم ، چرا آخر نمی آیی؟
برچسب:
نویسنده: مهرموعود