که چند بار تصميم گرفتم عطايش را به لقايش ببخشم و بروم. هروله جماعت براي پيدا کردن صفي کوتاه تر و انتخاب غذاها با صداي بلند که شايد اشتهاشان را بيشتر باز مي کرد هم بر شلوغي آنجا مي افزود. اتاق کناري که با شيشه، ديوارش کرده بودند و بچه ها با اسباب بازي هاي مک دونالدي بازي مي کردند آنقدر صدا توليد کرده بود که صداي ملچ و مولوچ بزرگترها و آروقهاشان تقريبا بنظر نمي رسيد. بچهها مي خنديدند و از سرسره پايين مي آمدند.
چيزي که من هرچه فکر مي کردم دليلي براي آنهمه خنديدنش نمي يافتم. ترجيح دادم حواسم بيشتر به صداي خوردن بزرگترها باشد که درکش برايم خيلي راحت تر بود.
نفر جلوييام مردي بود ميان سال که دختر بچه دو سه سالهاش را بغل گرفته بود. دخترک سرش را روي شانه پدر ول کرده بود و با حسرت به اتاق شيشهاي نگاه مي کرد. احساس کردم تمام آرزويش از اين دنيا، تنها بودن در آن اتاق است. تمام حواسش به صداي بچه ها بود و خنده هاشان. اما تلاشي هم براي ملحق شدن به جمع آنها نمي کرد.
شايد هم قبلا تلاشهايش را براي رسيدن به تنها آرزويش در اين عالم کرده و ثمره اش تنها نصيحت هاي آمرانه پدر بوده. دلم مي خواست آرزويش را براورده کنم. چه جرمي کرده که بايد از حالا صداي خوردن و آروق زدن بزرگترها را بشنود ؟ با خودم خيلي کلنجار رفتم و بالاخره تقه اي روي شانه مرد ميان سال زدم. لبخندي مصنوعي روي صورتم کاشتم و همچنان که با انگشت اشاره اتاق شيشه اي را نشان مي دادم گفتم:
"بزار بره بازي كنه"
دخترک سرش را برداشت و از جهت انگشت منظورم را فهميد. خوشش آمده بود که کسي هم توي عالم آدم گنده ها برايش شده غول چراغ جادو. اما پدر با نگاهي دلهره وار به اتاق و شلوغي آن تنها به گفتن "نه متشكرم" بسنده کرد.
حالا ديگر دختر تنها، من را نگاه ميکرد. لبخندي زدم، با لبخندي پاسخ داد. شروع کردم به ادا دراوردن. چشمم را چپ مي کردم. لبو لوچهام را بالا و پايين مي کردم. گردنم را مي چرخاندم. دخترک هم بلند بلند مي خنديد. آنقدر که چند بار نفسش بالا نيامد. حسابي جو گير شده بودم. بالا و پايين مي پريدم. فقط چشمان او برايم مهم بود. برايم اهميتي نداشت چشمان بزرگتري که دارند از تعجب گرد مي شوند. دخترک هم با معرفت بود. بلند بلند مي خنديد و نگاهش را بر نمي داشت و وقتي آرام مي شدم با صدايي دوباره من را به ادامه دلقک بازي تشويق مي کرد.
نوبت به آنها رسيد. مرد ميانسال غذا را گرفت و رفت گوشه اي نشست. اما هنوز دخترک نگاهش دنبال من بود. من از همان جا برايش ادا مي فرستادم و او هم آنقدر بلند مي خنديد که بتوانم صدايش را بشنوم. هات داگم را که گرفتم رفتم و روي صندلي کناريشان نشستم. دخترک خوشحال شد که کنارش آمدم. دست بردار نبودم. يک لقمه ساندويچ و چهار پنج دقيقه ادا و مسخره بازي براي دخترک. پدرش هم از فرصت استفاده مي کرد و بزور توي دهان دخترش سيب زميني سرخ کرده مي چپاند و با لبخندي هم اعلام رضايت مي کرد.
تقريبا انتهاي غذايم بود که دخترک آرام شد. انگشتش را طرف صورتم گرفت و خيلي جدي نگاهم کرد. دوباره ادا درآوردم ولي نخنديد و انگشتش را گذاشت دهانش. وقتي بر مسخره بازي اصرار مي کردم اعصابش خرد مي شد. انگشت اشاره اش را طرف صورتم پرت مي کرد و دوباره توي دهانش مي گذاشت. گيج شده بودم. تمام اداهايي که تا چند لحظه پيش با آنها صداي خنده اش رستوران را برداشته بود کمترين تاثيري رويش نداشت. اصرار دخترک بر نشان دادن انگشت اشاره و بعد گذاشتنش در دهان بيشتر شده بود. نمي فهميدم چه مي خواهد. به فکرم رسيد که شايد منظورش خوردن کمي از غذاي من باشد. يک دانه سيب زميني سرخ کرده بردم سمت صورتش ولي با پشت دست روي زمين انداخت. چيزهايي مي گفت. شايد به همان زبان عالم زر که ديگر يادم رفته بود. احتمالا فحش هم ميداده که چرا نمي فهمم زبانش را و يا چرا يادم رفته زبان مادري ام را.
حواسم را جمع کردم که چه ارتباطي بين انگشت اشاره و دهان وجود دارد. توي افکارم کمي گشتم و يک چيز ديگر يافتم. شايد مي خواهد ببوستم؟ با خنده زير لب گفتم:
شنيده بودم دختراي امروزي زود به بلوغ فکري ميرسن اما ديگه نه تو سن و سال تو.
ولي چاره اي هم نداشتم معتاد صداي خنده هايش شده بودم. حتي به قيمت نظاره کردن چشمهاي بزرگترها. صورتم را نزديک لبانش کردم آنقدر که دم و بازدم سريعش را روي گونه هايم حس مي کردم. دخترک کمي مات مانده بود و بعد از چند ثانيه اصرار من بر نگه داشتن گونه هايم در کنار لبش، دو دستش را بالا آورد و چنان کوبيد روي سرم که از درد دستش گريه اش بلند شد.بيچاره شوهرش...
مرد ميان سال هم با نگاهي ابراز معذرت خواهي کرد. و با چند بار بالا و پايين انداختن دخترک در بغلش دوباره آرامش کرد. دخترک هم سرش را ول کرد روي شانه پدر. سرم را بردم پايين و دوباره کمي ادا دراوردم اما دخترک اعتنايي نمي کرد. اي کاش مي دانستم که آرزوي الانش از دنياي آدم گنده ها چيست که برايش براورده کنم. به هر قيمتي. اما نمي فهميدم. غذايم هم تقريبا تمام شده بود. لقمه آخر انگار زهر مار بود که با زور نوشابه فرستادمش پايين. بلند شدم. از صداي حرکت صندلي دخترک متوجه خيال رفتنم شد. سرش را بلند کرد. توي صورتش نگراني موج ميزد. انگار تمام غصه هاي عالم در دل کوچکش خانه کرده اند. لبانش نشان مي داد بزحمت دارد بغضش را نگه مي دارد که دوباره بالا و پايين رفتنها در بغل پدرش را تحمل نکند. با نااميدي و التماس دوباره انگشت اشاره اش را بطرف صورتم گرفت و بعد هم در دهانش گذاشت. ديگر نمي توانستم تحمل کنم. احساس گناهي مثل همان گناههاي دنياي آدم گنده ها؛ داشت بيچاره ام مي کرد. بسرعت به سمت درب خروج رفتم. سنگيني فشار بدرقه چشمان دخترک را به خوبي روي شانه هايم احساس مي کردم. در را که باز کردم صداي گريه اش بلند شد. اما بهتر ديدم با همان پرتابهاي توي بغل پدرش آرام شود.
عرض خيابان را بدون توجه به بوقهاي ممتد و داد و بيدادهاي راننده ها رد کردم. بايد زودتر از آنجا دور مي شدم. اولين اتوبوس را بدون توجه به مقصد سوار شدم و روي صندلي کنار پنجره تنم را ول کردم. سرم را گرم دنياي آدم بزرگها کردم، شايد که يادم برود انگشت کوچک اشاره اش را. شيشه تميز بود. آنقدر سابيده بودندش که راحت مي توانستم مثل آينه خودم را در آن ببينم. و ديدم...
ديدم آنچه را که دخترک آنهمه نگرانش بود. انگشت اشاره ام را بالا آوردم. لکه سس گوجه فرنگي را از چانه ام گرفتم و توي دهانم گذاشتم.
منبع:مجموعه نرم افزاری Lord
برچسب:
نویسنده: مهرموعود